<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?><feed xmlns='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:openSearch='http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/' xmlns:georss='http://www.georss.org/georss' xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'><id>tag:blogger.com,1999:blog-9436476</id><updated>2011-04-21T14:45:59.360-07:00</updated><title type='text'>آبجى خانوم</title><subtitle type='html'></subtitle><link rel='http://schemas.google.com/g/2005#feed' type='application/atom+xml' href='http://abjikhanoom.blogspot.com/feeds/posts/default'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9436476/posts/default?max-results=100'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://abjikhanoom.blogspot.com/'/><link rel='hub' href='http://pubsubhubbub.appspot.com/'/><author><name>abjikhanoom</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17411645404096437005</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><generator version='7.00' uri='http://www.blogger.com'>Blogger</generator><openSearch:totalResults>25</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>100</openSearch:itemsPerPage><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9436476.post-115325372520719975</id><published>2006-07-18T13:14:00.000-07:00</published><updated>2006-07-18T13:15:25.243-07:00</updated><title type='text'>الو....لو</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;بادی وزيد و گردن درازش رو تكان داد، گردنش جير جير خشكی كرد و گفت "اخ". بدنش در جعبه سياهی كه دورش بود سنگينی ميكرد. خسته بود، خميازه ايی كشيد و به دختری كه داشت با موبايلش حرف ميزد نگاهی انداخت و با خودش فكر كرد: "اگر فقط اين آدمها موبايل رو  اختراع نميكردن چقدر زندگيش قشنگتر از اين بود كه حالا هست." &lt;br /&gt;به ياد آورد روزی را كه مامور شركت مخابراتی او رو در جعبه سياهی كه قبلا طراحی و نصب شده بود قرار داد، او در يكی از محله های شلوق شهر بود. يادش اومد كه روز اول زندگيش 20 نفر كله درازش رو به گوش و لپشون چسبونده بودن و حرف زده بودن و چقدر از ديدن او خوشحال شده بودن. هنوز اولين دختری رو كه ازش استفاده كرده بود به ياد داشت. دختر با ذوق و شوق آومد و كله اون رو  برداشت و به لوپش چسبوند و بعد دو تا سكه توی دلش انداخت يادش آمد كه چقدر قلقلكش اومده بود و چقدر كيف كرده بود. دختر شماره ايی گرفته بود و با حرارت مشقول صحبت شده بود و تند تند گردن درازش رو پيچونده بود و بعد هم با پسر ساعت  7 شب قرار گزاشته بودن اون هم جلوی اون. و اون هم تا 7 شب كلی زوق داشت كه ببينه پسر چه  شكليه. چقدر اون روز ها قشنگ بود. اون روز هايی كه مثل حالا هر كسی يك موبايل دستش نبود. وقتی ميديد آدمهايی رو كه موبايلهای كوچيكشون رو كه حالا ديگه به اندازه يك ورق كاغذ بود به گوششون ميچسبونن و حرف ميزنن، بقض ميكرد و دلش ميخواست با كلش محكم بكوبه به اون موبايلها،مگه يك ورق كاغذ كوچيك چقدر قدرت داشت در برابر او كه برای خودش گنده ايی بود. آخ اگه دستش به اون موبايلها ميرسيد.&lt;br /&gt;يادش ميومد روژايی رو كه دلش از سكه های ريز و درشت پر بود و اون با چه  شوقی بالا و پايينشون ميكرد و به صدای جيرينگ جيرينگشون گوش ميكرد.سكها كه زياد ميشدن دلش پر ميشد و قل قلك ميومد. بعد دلش درد ميگرفت تا مامور مخابرات بياد و دلش رو خالی كنه. ياداوری تمام اون خاطره ها اشك تلخی رو به چشمش آورد. حالا ديگه جعبه سياهش جايگاه تكيه آدمهايی شده بود كه يا منتظر كسی بودن يا داشتن با موبايلهاشون حرف ميزدن. دلش گرفتو با خودش گفت دير يا زود من رو از اينجا بر ميدارن و قطر اشكی از چشمش سرازير شد. در همون موقع پسری از كنارش رد شد و مكثی كرد داشت ميگفت "موبايلم دار ميميره و بعد گفت اه شت، بعد به او نگاه كرد با عصبانيت به دنبال چيزی در كيف پولش گشت به طرف او آمد كلشو برداشت به لوپش چسبوند سكه ها رو يكی پس از ديگری انداخت و بعد شمار گرفت، الو، الو، آره بابا سگ مصب مرد كه مرد خوب شد كه جلوی يك تلفن همگانی بود نميدونم چرا هنوز كار ميكنه...... خنده يه  رضايت به لبانش نقش بست. از ته دل خنديد.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9436476-115325372520719975?l=abjikhanoom.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://abjikhanoom.blogspot.com/feeds/115325372520719975/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9436476&amp;postID=115325372520719975&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9436476/posts/default/115325372520719975'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9436476/posts/default/115325372520719975'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://abjikhanoom.blogspot.com/2006/07/blog-post.html' title='الو....لو'/><author><name>abjikhanoom</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17411645404096437005</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9436476.post-115109251768590738</id><published>2006-06-23T12:54:00.000-07:00</published><updated>2006-06-23T12:55:17.836-07:00</updated><title type='text'>شهر كلاس ها</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;اون يك دختر هستش، كلاس دخترها در يك جا كلاس مجوداتی هستش كه كمی خنگن، معمولا از رياضی بدشون مياد، كاری به اقتصاد خونه ندارن، بچه بزرگ ميكنن، و فقت بلدن پول خرج كنن. توی جاهای كمی پيشرفته تر كلاس دخترها كلاسی هستش كه ايييی تا حدودی  شخصيت دارن، پستهای مهم دارن، ميتونن خنگ حساب نشن (گر خدشون بخوان و اگر....) ولی هنوز از رياضی بايد بدشون بياد، چون  نميدونم كدوم احمقی قبلنا به اين نتيجه رسيده  كه هر كس رياضيش خوب نيست خنگ. ولی به هر حال كلاس دخترها، كلاس دخترهاست و همين بس كه به دليل زدن برچسب دختر خيلی از مشخصه ها خود به خود روی اون آدم مياد و خب به هر حال يك سری از نكات مثبتش هم نديده گرفته ميشه. حتی خودشون هم از بس هيبونی شدن تا يك كار خوب ميكنن كه از ديگران سر ميشن فوری مطرهش ميكنن و به درو ديوار جار ميزنن.&lt;br /&gt;اون يك پسر، واويلا، گل سر سبد، چشم و چراق خونست. باهوش، تصميمات به جا و درست ميگير، مدير و خلاصه همه چيژای خوب. در بعضی جاها كه كمی ملايمتر، خب ميتونه اين خوبيها رو با كلاس ديگری هم قسمت كنه. مثلا كلاس دخترها. ولی خب هنوز خيلی مونده كه باورش كنن، هنوز خيليها بهش شك دارن، ولی خب همه اينها بر ميگرده به اين كه اون جزو كلاس پسرهاست. و برچسب اونها رو  داره. خب ديگه كاريش هم نميشه كرد.&lt;br /&gt;اون از ام آی تی اومده، واه واه برچسب ام آی تی خرده، پس هيچ كس رو  باهوش تر از خدش نميبينه، به قل معروف همه هشم هستن و اون رييس پنتاگن. همين مرد در باره آدمهايی كه از شريف اومدن صدق ميكنه، البته تو ايران. &lt;br /&gt;ميدونين مشكل چندين تاست، يكی اين كه بعضی ها به  دليل اين كه يك برچسبی بهشون زده ميشه خوبيهاشون پوشيده ميشه و يك سری هم خدشون بيشتر به دشتن اون برچسب افتخار ميكنن، به هر حال هر دوش مشكل درست كنه.&lt;br /&gt;اون آمريكايي، پس اون خنگ و سادست. جور ديگه ايی ديده نميشه.&lt;br /&gt;اون ايرانی هستش، پس دودر هستش، به همچيز شك داره، از همه باهوشتر، دارای نظريات.&lt;br /&gt;اون مهندس هستش، آخ آخ اين يكی ديگه منو ميكشه. از موقعی كه يادم مياد توی جامعه ايرانی فقت مهندس و دكتر بودن مهم بوده، ول نميكنه، بابا باور كن چيژای ديگه هم همون قدر مهم هستن كه مهندس كوفتي بودن تو.&lt;br /&gt;اون بچه پولدار، پس لوس از خود راضی هستش و رنگ سختی رو نديده. هيچ وقت نشستی ببينی كه تو دلش چی ميگذره. آخ آخ كه چقدر ماها بديم.&lt;br /&gt;و اما اون كمدين هستش، آدم بسيار بد جنس و بد ذاتی هستش، به همه فحش ميده. بابا شغلش اين هستش بس كن، اون اگر تند صحبت نكنه كمدين نيستش.&lt;br /&gt;امانو صد امان از دست اين همه كلاس اين همه برچسب، كاش ميشد يك آدم پيدا بش بفهمه من چی ميگم. يك نفر كه بفهمه كه چقدر اين برچسب گذاری دار روحش رو داغون ميكنه، ولی افسوس كه هيچ كس هيش كس حاضر نيستش دست از برچسب گذاری بر داره. دلم ميخواست هيچ وقت دنيا نمييومدم.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9436476-115109251768590738?l=abjikhanoom.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://abjikhanoom.blogspot.com/feeds/115109251768590738/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9436476&amp;postID=115109251768590738&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9436476/posts/default/115109251768590738'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9436476/posts/default/115109251768590738'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://abjikhanoom.blogspot.com/2006/06/blog-post_23.html' title='شهر كلاس ها'/><author><name>abjikhanoom</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17411645404096437005</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9436476.post-114981877614040340</id><published>2006-06-08T18:52:00.000-07:00</published><updated>2006-06-08T19:11:38.050-07:00</updated><title type='text'>بله با شما هستم</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;تا حالا شده دلت بخواد وقتی داری با يكی حرف ميزنی با تمام قدرت بگی "خيلی شوتي" يا حس كنی كه داری ميگی "بلاب" بلاب" بلاب"........ &lt;br /&gt;امروز توی يكی از لابراتوارهای مدرسم يكی از همدوره ايم رو ديدم كه هر دو با يك استاد كار ميكنيم. خلاصه هر دو شرو كرديم به غر زدنو از استاد بد گفتن (لازم ب ذكر كه اين يكی از عادتهای اپيدمی هستش) و اين كه ميگه اين كار رو بكن، بابا نميشه و...كه يهو يك پسری كه اونجا نشسته بود پريد وسط حرف ما و گفت اين حرفهايی كه ميزنين مربوط به چه رشته ايی هستش ما هم شرو كرديم به توضيح كه بله ما در مورد ديتا ماينينگ تحقيق ميكنيم و روش های مجود و چنين و چنان. و من شرو كردم كه بله مثلا فكر كن كه تو يك شركت كارت آعتباری داريو ميخوايی ببينی كه چه جور تيپ آدمهايی آعتبارشون خوبه و چه تيپ ادمهايی بد. مثلا تو ميبينی كه آدمهايی كه سنشون از سی به بالاست و درامدشون هم بيشتر از 50000$ در  سال  هستش آعتبارشون خوبه و .....&lt;br /&gt;وقتی من قصهام تموم شدش، پسر گفتش، اين &lt;br /&gt;روش های ماينينگ 100% گارانتی ميكنه كه اون آدمها آعتبارشون خوبه؟ منو همدوره ايم يك نگاه به هم انداختيم و من گفتم ببين ما در مورد ديتا ماينينگ حرف ميزنيم نه آدم ماينينگ. پسر هم برای اين كه كم نيار گفت نه من ميخواستم ببينم كه....من حرفشو بريدم و گفتم ببين هيچ چيزی 100% گارانتی نشده خب، هيچ چيز، و دلم ميخواست....ادم بعضی وقتها از حرف زدم با مردم چقدر خسته ميشه. و بعضی وقتها حس ميكنی كه چقدر مردم حرفت رو نميفهمن، و من نميدونم كه چه اصراری هم دارن كه خدشون رو قاطی بحث كنن، چيزی كه ازش هيچی سر در نميارن. يا براشون جالب نيستش، و ميخوان بگن كه خيلی ميفهمن و خيلی بارشون، بعد شرو ميكنن به چر گويي. اخ خسته شدم از بس كه از اين موجودات اطرافم ديدم. مثل اين كه آفريده شدن كه راجع به همه چيز دنيا نظر بدن. كاش اون پسره هم فارسی بلد بود و ميتونست اين پست رو بخواند. و ای كاش آنهايی كه فارسی بلد هستن و اين پست رو ميخونن يك تلنگر به خودشون بزنن و ببينن آيا اونها هم چنين كاری رو ميكنن، بله عزيزم با شمام....&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9436476-114981877614040340?l=abjikhanoom.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://abjikhanoom.blogspot.com/feeds/114981877614040340/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9436476&amp;postID=114981877614040340&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9436476/posts/default/114981877614040340'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9436476/posts/default/114981877614040340'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://abjikhanoom.blogspot.com/2006/06/blog-post.html' title='بله با شما هستم'/><author><name>abjikhanoom</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17411645404096437005</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9436476.post-114283583068489931</id><published>2006-03-19T22:22:00.000-08:00</published><updated>2006-03-19T22:23:50.696-08:00</updated><title type='text'>يك پرس سبزه با مخلفاط</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;شب عيد نوروز سال 1385 بود و من سخت مشغول تدارك سفره هفت سين بودم كه همخونه چينيم با دوست دخترش وارد شد و تا من رو ديد از من پرسيد عيد شما فرداست، من هم با خوشحالی بهش گفتم آره، فرداست. بعد از من پرسيد خب چه كارهايی انجام ميدين، دوست دخترش هم مشتاق شده بود كه ببين چه  خبر ميشه. من هم با آب و تاب شروع كردم به تعريف كه بله چنينو چنانو خلاصه رسيدم به قسمت سبزه سبز كردن. و بعد بهشون گفتم كه من الان ميتونم بهتون نشون بدم سبزه رو. خلاصه بنده با سبزه وارد شدم و گفتم اين سبزه ماست. دوست دختر همخونم ازم پرسيد خب بعدش شما اينو ميخورين؟  من كه چشمام گرد شده بود گفتم نه، و سعی كردم كه تا انجايی كه ميتونم جلوی خندم رو بگيرم، گفتم نه اينو نميخوريم اين سمبل.....&lt;br /&gt;ولی نگاه هوسناك همخونم به سبزه بهم فهموند كه من درم عربی حرف ميزنم و اون از سبزه من چيزی جز يك پرس غذا نميبينه. بعدا كه سفره رو ميچيدم به اين فكر كردم كه سفره هفتسين ايرانيها يك پرس غذای كامل برای چينيهاست. يك پرست سبزه، يك ماهي طلايی تازه، تخم مرغ و سيب هم به صرف دسر. آااهههههههههههههههههههههههههه يك نفر سبزی منو نجااات بده كمك، نصف سبزم نيستتتتتتتتتتتتتتتتت. &lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9436476-114283583068489931?l=abjikhanoom.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://abjikhanoom.blogspot.com/feeds/114283583068489931/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9436476&amp;postID=114283583068489931&amp;isPopup=true' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9436476/posts/default/114283583068489931'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9436476/posts/default/114283583068489931'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://abjikhanoom.blogspot.com/2006/03/blog-post_19.html' title='يك پرس سبزه با مخلفاط'/><author><name>abjikhanoom</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17411645404096437005</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9436476.post-114162406121216351</id><published>2006-03-05T21:46:00.000-08:00</published><updated>2006-06-23T13:07:43.950-07:00</updated><title type='text'>نه برای همه</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;و زمانی كه تو در خلوت خود برای هيچ و همه چيز گريستي، و زمانی كه دوست داشتی با آنها بودن را ولی برای هيچ و همه چيز گريستنت تو را از با آنها بودن باز نگه داشت. تو در لاك خود بودی و به  هيچ فكر ميكردی و آنها ميدانستند، و آنها معنی محبت تو را فهميدند، و تو هم معنی محبت آنها را فهميدي. پس آنها به دنبال تو گشتند، و آنها به تو گفتند كه ميدانستند. پس دوست بدار تا دوست داشته شوی و اين قانون زندگی است.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9436476-114162406121216351?l=abjikhanoom.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://abjikhanoom.blogspot.com/feeds/114162406121216351/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9436476&amp;postID=114162406121216351&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9436476/posts/default/114162406121216351'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9436476/posts/default/114162406121216351'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://abjikhanoom.blogspot.com/2006/03/blog-post.html' title='نه برای همه'/><author><name>abjikhanoom</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17411645404096437005</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9436476.post-114032785618235159</id><published>2006-02-18T21:31:00.000-08:00</published><updated>2006-02-18T21:54:29.700-08:00</updated><title type='text'>من (با كسره) من و من (با كسره) تو</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-family:arial;"&gt;&lt;/span&gt;همه جا من من و من تو رو با كسره در من اولی بخوان)&lt;br /&gt;ميدونی كه تو هرچی هم كه تلاش كني، من من رو نميشناسي؟ تو من تو رو  ميشناسي. من من و من تو از زمين تا آسمون كره ارانوس با هم فرق ميكنه. ميگی نه الان بهت ميگم.&lt;br /&gt;هيچ ميدونستی گاهی وقتها كه من من داره با لبخند هميشگيش بهت ميگه "ا آ آ سلام ، چقدر باحال كه ديدمت دلم برات تنگ شده بود" داره وقعا چی ميگه؟ ميگه " اه اه اه باز هم كه اينو ديدم، اه گفتم نيام بيرون ها".&lt;br /&gt;اره من من خيلی بدجنس. ميدونی وقتی كه من من ميبينه كه تو ازش جلو زدی با لنخنده هميشش مياد پيشتو بهت ميگه: "به به مبرك، ای ول، آفرين" ولی من من وقعا دره خون گريه ميكنه.&lt;br /&gt;ميدونی من من بد نبوده بد شده. ميپرسی چرا؟ خب برای اين كه بد ديده. ميپرسی از كي؟ خب از خيليها. از همه آدمهای دنيا. ميگی همه كه بد نيستن. نه بابا من من ديگه گول اين چيژا رو نميخوره.&lt;br /&gt;حالا باز هم ميخوايی بگم، باشه پس اين جا رو  بخون.&lt;br /&gt;بعضی وقتها من من يك كاری ميكنه كه تو از كوره در ميری ولی باور كن كه اصلا منظور بدی نداشته يا بهتر بگه اصلا منظورش اون نبوده، كه تو فهميدی  ولی تو چنان باهاش بد اخلاقی ميكنی كه تا چند روز همش حالش گرفتست.&lt;br /&gt;من من رو هيچ كس نميفهمه يعنی نميتونه بفهمه، برای همين هم من من خيلی تنهاست هيچ كس رو  نداره.&lt;br /&gt;حتی بعضی وقتها من هم من من رو در نظر نميگيره ميگی يعنی چي؟ الان بهت ميگم.&lt;br /&gt;يعنی اين كه من من دلش ميخواد يك كارهايی بكنه كه دوست دره، ولی من همش دواش ميكنه همش سركوبش ميكنه. چرا برای اين كه من ميخواد هميشه سر بلند باشه، بهترين باشه، همه بهش فكر كنن. باهوش باشه.&lt;br /&gt;مثلا من من دلش ميخواد بی ادب باشه ولی من جلوشو ميگيره. يا من من ميخواد دختر بازی كنه يا پسر بازی كنه اون هم از نوع خفن، ولی من در نطفه خفش ميكنه.&lt;br /&gt;حيوونی من من چقدر بار بيخود بايد تحمل كنه، هيچ كس هم تحويلش نميگيره و هيچ وقت هم نميتونه خودشو نشون بده.&lt;br /&gt;ای وايی ای وايی و ای وايي، بهتره كه من من خاموش باشه و با درد خودش سر كنه، و اينك خاموش&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9436476-114032785618235159?l=abjikhanoom.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://abjikhanoom.blogspot.com/feeds/114032785618235159/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9436476&amp;postID=114032785618235159&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9436476/posts/default/114032785618235159'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9436476/posts/default/114032785618235159'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://abjikhanoom.blogspot.com/2006/02/blog-post.html' title='من (با كسره) من و من (با كسره) تو'/><author><name>abjikhanoom</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17411645404096437005</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9436476.post-113618022218742822</id><published>2006-01-01T21:35:00.000-08:00</published><updated>2006-01-01T21:44:28.766-08:00</updated><title type='text'>دايره ها</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;دايره ی سفيد  بزرگ تكونی خوردو، خورد به دايره ی سفيد كوچيك. داير كوچيك از اين كار خشش اومد و به دايره ی بزرگ گفت: بازم ميخوام. دايره ی بزرگ باز هم اين كار رو كرد. از اون به بعد دايره ی كوچيك ديگه خودش راه نرفت و همش دايره ی بزرگ اون رو هل ميداد. حتی وقتی كه دايره ی كوچيك بزرگتر شد، هنوز بعضی وقتها دايره ی بزرگ هلش ميداد. دايره ی بزرگ هيچ وقت نفهميد كه چرا اين كار رو ميكنه، يا اين كه چرا اين كار رو كرده بود. به اطرافش كمی نگاه كرد و ديد كه دايره های بزرگ ديگهيی هم هستن كه دايره های كوچيك ديگه رو هل ميدن، با خودش گفت يعنی اونها هم روزی به دايره های كوچيك خورده بودن....، يك كمی كلشو خاروند، و در همين هنگام دايره ی كوچيك سفيد ديگهيی جلوی پاش اوفتاد. اون هم يك هل كوچيك بهش داد، دايره ی كوچيك خنديد، دايره ی بزرگ هم خنديد. از اون به بعد دايره ی بزرگ مشغول دايره ی كوچيك شد، اين بار ديگه خيلی به اين فكر نكرد كه چرا داره دايره ی كوچيك رو هل ميده، بعدها وقتی كه دايره ی كوچيك بزرگ شد، و دايره ی بزرگ ديگه هميشه اون رو هل نميداد، دايره ی كوچيك كه حالا بزرگ بود با خودش فكر كرد، من هيچ وقت هيچ دايره ی كوچيكيو هل نميدم، بعد به دايره ی بزرگ گفت كه چه فكری ميكنه، اون هم به دايره ی كوچيك گفت دايره ی عجيب.&lt;br /&gt;...............................&lt;br /&gt;دايره ی زرد داشت برای خودش راه ميرفت كه يك دفعه محكم خرد به دايره ی آبی و اونها شدن دايره ی سبز. بعد از اون ديگه دايره ی زرد و دايره ی آبی وجود نداشت. و كسی هم مشكلی نداشت.&lt;br /&gt;روزی دايره ی آبی يادش اومد كه ديگه نميتونست برای خودش بالا و پايين بپره چون دايره ی زرد سرش درد ميگرفت، دايره ی زرد هم يادش اومد كه ديگه نميتونست برای خدش هر جا كه دلش ميخواست قل بخوره. چون برای دايره ی آبی كسل كننده بود. هر دو دايره ها غمگين بودن. روزی دايره ی زرد به دايره ی آبی گفت كه ديگه نميخود كه به رنگ سبز ديده بشه بعلاوه دلش ميخواد كه قل بخوره. دايره ی آبی هم به دايره ی زرد گفت كه خيلی وقت كه داره به اين موضوع فكر ميكنه. دايره ی زرد تكونی خورد و پرت شد بيرون، از ان وقت تا به حال دايره ی زرد و آبی ديگه دايره ی سبز نشدن و حلا دايره ی زرد ميتونه قل بخره و خوشحال باشه و دايره ی آبی هم ميتونه بپره اين ور و آنور و بخنده. دايره ی زرد و دايره ی آبی خوشحال بودن .&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9436476-113618022218742822?l=abjikhanoom.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://abjikhanoom.blogspot.com/feeds/113618022218742822/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9436476&amp;postID=113618022218742822&amp;isPopup=true' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9436476/posts/default/113618022218742822'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9436476/posts/default/113618022218742822'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://abjikhanoom.blogspot.com/2006/01/blog-post.html' title='دايره ها'/><author><name>abjikhanoom</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17411645404096437005</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9436476.post-112819243090273811</id><published>2005-10-01T14:54:00.000-07:00</published><updated>2005-10-01T12:01:12.766-07:00</updated><title type='text'>بسته    يو پی اس</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;چند روز پيش با مديرم داشتم حرف ميزدم. اون داشت تعريف ميكرد كه هفته خوبی نداشته و خيلی ناراحت بوده. ازش پرسيدم چرا؟ گفت يك پسر عمو داشته كه مرده، گفتم متاسفم. گفت ممنون، و بعد با ناراحتی گفت كه: جسدشو سوزوندن. من كه چشمام گرد شده بود پرسيدم چرا؟&lt;br /&gt;گفت برای اينكه پول نداشت. من كه چشمام بيشتر گرد شده بود پرسيدم آخه مگه چند ميشد؟ گفت اخه مخارجش ميشد شش هزار دلار و پسرش هم نميخواست كه اين همه پول خرج كنه. من پرسيدم كجا اين كار رو ميكنن. گفت خيلی جاها توی واشنگتن و بعد هم با "يو پی اس" ميفرستن. با خودم  به ماشينهای "يو پی اس" فكر كردم كه توی بعضی از بسته هاشون جسد سوخته يه  آدم حمل ميشه راننده سوت زنان مياد در خونه و جسده سوخته بهت تحويل ميده. احساس كردم كه دارم بالا ميارم. بعد مديرم گفت، مردم مردهاشون رو دفن ميكنن، من سگم رو  دفن كردم. بهش نگاه كردم و گفتم اره، آدمهای خوب اين كار رو ميكنن. حس كردم نفس كشيدم برام سخت شده، بهش گفتم متاسفم و از اتاقش امدم بيرون. با خودم  جسده اون آدم رو تجسم كردم كه داره ميسوزه. و كسی كه مواظب كه اون آدمه خوب بسوزه و سيستم كوره آدم سوزيش خوب كار كنه. آدم توی ثروتمنترين كشور دنيا زندگی كنه و  بعد از مرگش به  خاطر اينكه پول كافی نداشته باش بسوزوننش. واقعا كه ما آدمها هيچ وقت متمدن نميشيم فقت اداشو خوب بلديم در بياريم. آره، با حرف زدن از تاريخ، سياست يا به  رخ كشيدن بار علميمون به ديگران، اخ كه چقدر دلم ميگيره وقتی كه به  اين چيژا فكر ميكنم. كاش هيچ وقت به دنيا نميمدم هيچ وقت. فقت يك خواهش از همه يه  كسانی كه اين پست رو ميخونن، اگر من مردم من رو  نسوزونين. چون  دوست ندارم توی يك بسته يه  "يو پی اس" برم دره خونه يه  كسي&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9436476-112819243090273811?l=abjikhanoom.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://abjikhanoom.blogspot.com/feeds/112819243090273811/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9436476&amp;postID=112819243090273811&amp;isPopup=true' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9436476/posts/default/112819243090273811'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9436476/posts/default/112819243090273811'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://abjikhanoom.blogspot.com/2005/10/blog-post.html' title='بسته    يو پی اس'/><author><name>abjikhanoom</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17411645404096437005</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9436476.post-112770805997987537</id><published>2005-09-26T00:12:00.000-07:00</published><updated>2005-09-25T21:14:19.990-07:00</updated><title type='text'>و زمانی كه.....</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;و زمانی كه فهميد تلاشش برای رسيدن به هدفش ديگه هيچ فايده ايی نداره به اولين آدمی كه رسيد گفت تو برای چی تلاش ميكني؟&lt;br /&gt;و زمانی كه ديگه هيچ كس به هرفهای بيربطش نخنديد دچار افسردگي مزمن شد.&lt;br /&gt;و زمانی كه زيبايی دوستش رو ديد، و به زشتي خودش پی برد، زيبايی اون رو سعی كرد نبينه.&lt;br /&gt;و زمانی كه ديد خودش چقدر بی جرات، شهامت ديگارن رو مسخره كرد.&lt;br /&gt;و زمانی كه كمبودهای خودش رو ديد سعی كرد كه با نديدن ترقی آدمها خودش رو خوشحال نگه داره. &lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9436476-112770805997987537?l=abjikhanoom.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://abjikhanoom.blogspot.com/feeds/112770805997987537/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9436476&amp;postID=112770805997987537&amp;isPopup=true' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9436476/posts/default/112770805997987537'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9436476/posts/default/112770805997987537'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://abjikhanoom.blogspot.com/2005/09/blog-post.html' title='و زمانی كه.....'/><author><name>abjikhanoom</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17411645404096437005</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9436476.post-112525417605620104</id><published>2005-08-28T14:41:00.000-07:00</published><updated>2005-08-28T12:25:57.523-07:00</updated><title type='text'>تضاد</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;خانوم "سين" با خانوم "د" با هم دوست بودن ولی از زمانی كه خانوم سين فهميد خانوم دين همجنس باز ديگه دوستيشو باهاش تموم كرد.&lt;br /&gt;آقای "ف" با خانوم "ك" دوست صميمی بودن ولی از زمانی كه آقای "ف" به خانوم "ك" گفت دوست دارم خانوم "ك" ديگه آقای "ف" رو تحويل نگرفت.&lt;br /&gt;اون وقت آقای "ف" شد دشمن خوني خانوم "ك".&lt;br /&gt;خانوم "ه" فكر ميكرد همه آقاهای دنيا عاشقشن ولی حالا خبر نداشت كه نصف آقاهای دنيا به همه دخترهای اون اطراف پيشنهاد مشابه ميدن.&lt;br /&gt;خانوم "ب" خيلی فكر ميكنه كه باهوش و خيلی فكر ميكنه كه حاليش برای همين وقتی كه با آدمها حرف ميزنه همش با همه دعواش ميشه، چون فكر ميكنه كه فقط خودش عقل داره.&lt;br /&gt;آقای "ز" فكر ميكنه كه همه احمقن و نفهم.&lt;br /&gt;آقای "ر" فكر ميكنه كه مردم همه نشستن ببينن كه اون چيكار ميكنه كه برن به هم جار بزنن، وقتی كه ازش پرسيدن كه خب چرا مردم نبايد سر از كارهات در بيارن كلش رو كمی خاروند و گفت كه نميدونه.&lt;br /&gt;خانوم "ت" از اين كه باهوش نيستش قصه ميخوره و دلش ميخواد كه باهوش بشه.&lt;br /&gt;اقای "پ" بدون اين كه راجع به موضوعی اطلاعات كافی داشته باشه فقط چون متعصب هستش يا اينكه فقط دلش ميخواد اظهار نظر كنه بيخودی با همه چيز مخالف.&lt;br /&gt;اصلا ميدونين چيه، همه با همه مشكل دارن، و هيچ كس تحمل ديدن ديگران رو نداره. شماها ميدونين چرا؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9436476-112525417605620104?l=abjikhanoom.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://abjikhanoom.blogspot.com/feeds/112525417605620104/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9436476&amp;postID=112525417605620104&amp;isPopup=true' title='4 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9436476/posts/default/112525417605620104'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9436476/posts/default/112525417605620104'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://abjikhanoom.blogspot.com/2005/08/blog-post.html' title='تضاد'/><author><name>abjikhanoom</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17411645404096437005</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9436476.post-112267693300131777</id><published>2005-07-29T15:41:00.000-07:00</published><updated>2005-07-29T15:59:20.203-07:00</updated><title type='text'>انگليسی يا عراقي؟  مساله اين است.</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;امروز در يك بمب گذاری در عراق بيست و شش نفر كشته شدند. از اون موقعی كه آمريكا رفت توی عراق چند دفعه تا حالا توی راديو يا تلوزيون از اين خبرها شنيديم. ديگه اصلا برای كسی خبر آزار دهنده ای نيستش. مثل اينك به طور قراردادی هر موقع كه راديو رو باز ميكنيم منتظريم كه يك خبری توی عراق بشه. يا بعصيهامون اصلا ديگه گوش هم نميديم كه چی شد. بيست روز پيش توی لندن يكی از همون بمب گذاريهاييی كه حدقل دو تاش هر هفته توی عراق اتفاق ميفته، اتفاق افتاد. انگليسيهای جنگ نديده هم اينقده بزرگش كردن كه مثل اينكه چه خبره. از يه طرف آمريكا ان و گهش يكی شد كه الان نيويورك هم به باد ميره و شروع كرد به گشتن كيفهای مسافران مترو و از طرف ديگ انگليس رو تشويق كرد كه به واق واق بيفته و برن با هم ريشه ترريست رو بخشكونن. خوب ديگه خدا درو تخته رو خوب به هم جور ميكنه.&lt;br /&gt;نتيجه اخلاقی اين پست اين بود كه تا اونجايی كه براتون ممكنه سعی كنين كه ايرانی يا عراقی يا كلا ان خبطه ای دنيا نيايين، چون اگر صد تاتون هم با هم كشته بشين كسی ككش هم نميگزه. ولی اگر انگليسی باشين يا آمريكيی اگر توی عمليات ترريستی بميرين حدقل اسمتون برای هميشه از تاريخ بشريت پاك نميشه. و فكر كنم كه خيلی از مردم دنيا دارن كون خودشون رو پاره ميكنن كه اسمشون يك جا از اين دنيا ثبت بشه.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9436476-112267693300131777?l=abjikhanoom.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://abjikhanoom.blogspot.com/feeds/112267693300131777/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9436476&amp;postID=112267693300131777&amp;isPopup=true' title='3 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9436476/posts/default/112267693300131777'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9436476/posts/default/112267693300131777'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://abjikhanoom.blogspot.com/2005/07/blog-post_29.html' title='انگليسی يا عراقي؟  مساله اين است.'/><author><name>abjikhanoom</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17411645404096437005</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9436476.post-112129504752689975</id><published>2005-07-13T15:50:00.000-07:00</published><updated>2005-07-13T15:50:47.530-07:00</updated><title type='text'>مريم</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;و سخت بود ديدن اشكات وقتی كه نگران بهم گفتی كه آيا ديگه ميبينمت، دلم لرزيد. راستی كی اتفاق افتاد، كی اين هم نزديك شديم، اصلا ميدونستي؟ وقتی برگشتيو از پايين نگاهم كردی نزديك بود دنبالت بيام و باز هم بقلت كنم، ولی ان پلها هی ترو با خودش برد پايينو پايينتر. دفعه دوم كه برگشتی ديگه رفتم چون  تاب ديدن صورت نگرانت رو  نداشتم. قول دادی كه زود ميايي. پس زير قولت نزن، من دختر بد قول رو  دوست ندارم.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9436476-112129504752689975?l=abjikhanoom.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://abjikhanoom.blogspot.com/feeds/112129504752689975/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9436476&amp;postID=112129504752689975&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9436476/posts/default/112129504752689975'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9436476/posts/default/112129504752689975'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://abjikhanoom.blogspot.com/2005/07/blog-post_13.html' title='مريم'/><author><name>abjikhanoom</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17411645404096437005</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9436476.post-112025213929855828</id><published>2005-07-01T14:03:00.000-07:00</published><updated>2005-07-01T14:08:59.303-07:00</updated><title type='text'>من و اولين كارم توی آمريكا</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;من امروز بعد از سه سال برای اولين بار توی آمريكا رفتم سر كار. صبح كه ميخواستم بيام سر كار با خودم فكر ميكردم كه شاخ قولو ميخوام  بشكنم. وقتی اومدم سر كار، كسی كه بايد منو اماده ميكرد برای مسوليتهام بهم گفت كه امروز از صبح ساعت هفت اينجا بوده و بايد زود بره، برای همين هم خيلی ماست مالی يه چيز هايی گفتش كه  خودش هم به  زحمت فهميد چی ميگه و گفت خوب من رفتم. شيفت من از ساعت سه شروع ميشد ولی من با خودم گفتم كه توی آفيس بمونم كه كمی با كارها اشنا بشم. خلاصه ادای بچه  های درس خون رو در آوردم و يك كتاب از كتاب خونه در آوردم و مشغول شدم. چند دقيقه بعد كه من مثلا داشتم كتاب ميخوندم با كمال تعجب ديدم كه  بچه های شيفت قبل من لبتاپشون رو  در آوردن و يكيشون كه  هندی هم بود يك فيليم هندی گذاشت. من ديگ نزديك بود دوتا شاخ از كلم سبز بشه و بعد هم شروع  كردن به ديدن فيلم. من هم هاجو واج برای خودم  مثلا كتاب ميخوندم. خلاصه فيلم هم كه آز اون اينچيكی دانا ها بودو، خلاصه اونها هم به  وجد اومده بودنو بالا و پايين ميپريدن. من هم كه آدم نبودم. بعد از يك ساعت و نيم بالاخره فيلم تموم شد و شيفت يكيشون هم تموم شد و بارو بنديلو بستو برامون اخر هفته ی خوبی رو  هم آرزو كردو رفت. حلا من موندمو يك پسر سياه. مديرمون  گفته بود  كه به من ياد بده كه چطوری بايد از تلفن استفاده كنم اون هم كه فكر كنم منو با آدمهای عقب افتاده اشتباه گرفته بودو هی توضيح ميداد. دست اخر ول كردو من هم يك نفسی كشيدم. بعد هم يك شو مال يك خواننده گم نام گذاشتو هی هم غر ميزد كه خواننده چرا با آهنگ جاز نميرقصه. الان هم كه خوابه و من هم دارم وبلاگ مينويسم. دو ساعت ديگه كارم تموم ميشه. همه ميان و تا چشمشون به من ميخوره ميخوان ببينن من كيم. جاتون خالي. من بايد اسم كلی آدم يادم بمونه. جو، الكساندر، كني، بريجيت، جان، خدا فكر كنم به  زودی قاطی ميكنم.بايد برم يكی آمد و كمك ميخواد. &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9436476-112025213929855828?l=abjikhanoom.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://abjikhanoom.blogspot.com/feeds/112025213929855828/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9436476&amp;postID=112025213929855828&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9436476/posts/default/112025213929855828'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9436476/posts/default/112025213929855828'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://abjikhanoom.blogspot.com/2005/07/blog-post.html' title='من و اولين كارم توی آمريكا'/><author><name>abjikhanoom</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17411645404096437005</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9436476.post-111806918747108107</id><published>2005-06-06T07:45:00.000-07:00</published><updated>2005-06-06T07:55:39.450-07:00</updated><title type='text'>موبايل 200000 دلاری</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;چند وقت پيش توی بی بی سی خوندم كه دفتر تلفن خانوم مرلين مونرو به  قيمت 90000 دلار فروخته شده. با خودم فكر كردم خوب نيكل كيدمن و آنجلينا جويی ممكن كه  از خيلی لحاظها به معروفي مرلين مونرو نرسن ولی بالاخره برای خودشون كسی هستن. خلاصه ميتونيم انتظار داشته باشيم كه  زمانی هم بخونيم موبايل دسته دوم خانوم نيكل كيدمن يا اون شوهر غر زنه انجلينا جويی رو  بعد از مرگشون دويست هزار دلار بفروشن. و خدا ميدونه كه چه شماره هايی از توی اون موبايلها در مياد. واقعا كه توی اين بلاد آدم بايد راه بره و كلشو به چپ و راست بگردونه و بگه نچ نچ نچ نچ نچ.  &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9436476-111806918747108107?l=abjikhanoom.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://abjikhanoom.blogspot.com/feeds/111806918747108107/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9436476&amp;postID=111806918747108107&amp;isPopup=true' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9436476/posts/default/111806918747108107'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9436476/posts/default/111806918747108107'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://abjikhanoom.blogspot.com/2005/06/200000.html' title='موبايل 200000 دلاری'/><author><name>abjikhanoom</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17411645404096437005</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9436476.post-111604573181850800</id><published>2005-05-13T21:40:00.000-07:00</published><updated>2005-05-13T23:04:00.113-07:00</updated><title type='text'>خيال خوبيها</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt; و همون شبی كه از بی عدلتيهی دنيا دلش گرفت، همون شبی كه يادش اومد كه چقدر دنيا بيوفاست، و همون شبی كه به اين فكر كرد كه  الان در اين لحظه چند نفر دارن يك گوشه دنيا كشته ميشن يا بهشون تجاوز ميشه. همون شبی كه  بعدش فكر كرد كه نه بابا خيلی هم اوضاع دنيا بد نيستش، بدش فكر كرد كه خب مرگ حق عوضش يك موجود ديگه به  دنيا مياد، و بعدش فكر كرد كه خب شايد يكی داره دنيا رو  از اون بالا كنترل ميكنه و اون صلاح مخلوق خودش رو بهتر ميدونه، و خودشو گول زد و كمی حالش بهتر شد. ولي.....و آن شب كه به ياد خاطره هاش آن ترانه رو دوباره گوش داد اشك توی چشمش جمع شد و دوستش گفت...............نه............. و آن آهنگ اين بود: كيست كه  بتواند آتش بر كف دست نهد و با ياد كوه های قفقاز خود را سرگرم كند، يا تيغ تيز گرسنگی را با ياد سفره های رنگارنگ كند، كند يا در برف دی ماه فرو غلطد و به آفتاب تموز بيانديشد. نه هرگز هيچ كس چنين خطری را به  چونين خاطره ايی تاب نيورد، از آنكه خيال خوبيها درمان بديها نيست بلكه صد چندان بر زشتي آنها ميافزايد. &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9436476-111604573181850800?l=abjikhanoom.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://abjikhanoom.blogspot.com/feeds/111604573181850800/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9436476&amp;postID=111604573181850800&amp;isPopup=true' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9436476/posts/default/111604573181850800'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9436476/posts/default/111604573181850800'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://abjikhanoom.blogspot.com/2005/05/blog-post.html' title='خيال خوبيها'/><author><name>abjikhanoom</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17411645404096437005</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9436476.post-111368631629304402</id><published>2005-04-16T14:17:00.000-07:00</published><updated>2005-04-16T14:18:36.293-07:00</updated><title type='text'>پيشرفت تكنولوژی</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;سلام به همه، يك سوال، تا به حال پيشرفت تكنولوژی شما رو ترسونده؟ &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9436476-111368631629304402?l=abjikhanoom.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://abjikhanoom.blogspot.com/feeds/111368631629304402/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9436476&amp;postID=111368631629304402&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9436476/posts/default/111368631629304402'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9436476/posts/default/111368631629304402'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://abjikhanoom.blogspot.com/2005/04/blog-post.html' title='پيشرفت تكنولوژی'/><author><name>abjikhanoom</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17411645404096437005</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9436476.post-111160417988243924</id><published>2005-03-23T10:54:00.000-08:00</published><updated>2005-03-23T10:56:19.883-08:00</updated><title type='text'>تبريك سال نو</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;سلام دوستان،  سال نو مبارك! ولی من مثل خيليها يا بهتر بگم همه، بهترين سال رو براتون آرزو نميكنم. ميگين چرا الان براتون توضيح ميدم: از صدقه سر اوركات من امسال يك عالمه تبريك سال نو گرفتم، دست دوستان درد نكنه. ولی توی همه ايميلها اين جمله مشترك بود. براتون بهترين سال زندگيتون رو  آرزو ميكنم، دوست عزيز معنی اين جمله اينه كه سالهای بعدی زندگي من قرار كه  از امسال بدتر باشن. چون  امسال قرار كه  بهترينشون بشه، خب خيلی ممنون ولی از قديم گفتن به  حرف گربه سياه بارون نمياد. دوست عزيز تو هم خيلی سعی نكن از جملات كليشه ايی استفاده كني، مثل غم آخرتون باشه، و از اين جور حرفها. ميتونی خودت باشيو حرف دلت رو  بزني. فكر كنم اين طوری قشنگتره &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9436476-111160417988243924?l=abjikhanoom.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://abjikhanoom.blogspot.com/feeds/111160417988243924/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9436476&amp;postID=111160417988243924&amp;isPopup=true' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9436476/posts/default/111160417988243924'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9436476/posts/default/111160417988243924'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://abjikhanoom.blogspot.com/2005/03/blog-post.html' title='تبريك سال نو'/><author><name>abjikhanoom</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17411645404096437005</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9436476.post-110833216012815100</id><published>2005-02-13T13:59:00.000-08:00</published><updated>2005-02-13T21:26:30.150-08:00</updated><title type='text'>ولنتين آمريكايی يا "سپندار مذگان" ايرانی</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;عزيزان نميدونم چرا من اين پست رو به صورت انتقاد نوشتم، من رو  بايد ببخشيد ميدونم كه  اول از همه خودم  ايراد دارم ولی خب حالا اين قصه را بشنويد:&lt;br /&gt;ميدونين من وقتی كه ايران بودم و قرار بود كه  بيام آمريكا همش فكر ميكردم كه  من وقتی كه برم آمريكا هيچ وقت فرهنگ آمريكايی رو  نخواهم گرفت حتی فكر ميكردم كه من هيچ وقت سنت ايرانی خودم  رو  فراموش نميكنم و تا آخر عمرم من يك ايرانی هتسم و و و و.&lt;br /&gt;ولی آلان كه اومدم اينجا و خب خيلی چيز ها ياد گرفتم و خيلی تجربيات كردم ميبينم كه  ياد گرفتن فرهنگ آمريكيی چندان هم بد نيستش ممكن كه  بعضی سنتها شون جالب نباشه و برای من خوشايند نباشه ولی اين دليل نميشه كه من هيچ كدوم رو ياد نگيرم و انجام ندم چون  من ايرانی هستم. &lt;br /&gt;ميدونين وقعا ديگه برام خوش آيند نيستش كه  سر هر مراسم آمريكيی يك ايميل بگيرم كه  بله ما در ايران هم چون چيزی رو داشتيم و اون ها از ما تقليد كردن. مثلا سر كريسمس من يك ايميل گرفتم كه كريسمس سنت ايرانی ها و رومين باستان بوده و از شب يلدای ما اومده. يا ولنتين آمريكايی سپندار مذگان ايرانی و ايرانی ها از خيلی قديمها اين روز رو جشن ميگرفتن و الان آمريكيی ها دارن از ما تقليد ميكنن. آيا بهتر نيستش كه ما به  اصل موضوع فكر بكنيم تا به اين كه  كی اول اين مرسم رو  جشن گرفته؟ كدوم مهمتر، اين مهم كه  روزی به  نام روز عشق وجود داره كه  اين فرصت رو بهت ميده كه به  كسی كه  دوستش داری نشون بدی كه چه قدر دوستش داری و با هم ساعتهای خوبی رو  بگذرونيد. يا اين مهم كه كی اول روز عشق رو  جشن گرفته. يا شب يلدا بهتر نيست كه  از جش لذت ببريم تا اين كه با غيض به اين موضو فكر كنيم كه آمريكای ها اين رو از ما دارن. ميدونين اين اطلاعات از لحاظ تاريخی دونستنشون خوبه ولی نه بيشتر. پس خيلی بهتر كه قشنگيهای دنيا رو دوست داشته باشيم و به اصل موضو فكر كنيم، در جشن ها شركت كنيم، كريسمس آمريكيي، يا شب يلدی ايراني، ولنتين آمريكيی يا سپندار مذگان ايراني، ايستر آمريكيی يا سال نو ايرانی همه خوشی و دور هم بودن همين.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9436476-110833216012815100?l=abjikhanoom.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://abjikhanoom.blogspot.com/feeds/110833216012815100/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9436476&amp;postID=110833216012815100&amp;isPopup=true' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9436476/posts/default/110833216012815100'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9436476/posts/default/110833216012815100'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://abjikhanoom.blogspot.com/2005/02/blog-post.html' title='ولنتين آمريكايی يا &quot;سپندار مذگان&quot; ايرانی'/><author><name>abjikhanoom</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17411645404096437005</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9436476.post-110628099920368639</id><published>2005-01-20T20:13:00.000-08:00</published><updated>2005-01-20T20:16:39.203-08:00</updated><title type='text'>اين گوشه ديوار و اون گوشه ديوار</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;اين گوشه ديوار يه آقايی ايستاده بود و ميگفت، در راه خد كمك كنيد، سونامی اومده كمك كنيد. اون كوشه ديوار يه  آقای ديگه ايی ايستاده بود و ميگفت روز بيست ژانويه پارتی داريم، لطفا چهل ميليون دلار كمك كنيد، يك كمی هم شبيه بوش بود. قابل توجه خوانندگان نيوزويك&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9436476-110628099920368639?l=abjikhanoom.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://abjikhanoom.blogspot.com/feeds/110628099920368639/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9436476&amp;postID=110628099920368639&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9436476/posts/default/110628099920368639'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9436476/posts/default/110628099920368639'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://abjikhanoom.blogspot.com/2005/01/blog-post_20.html' title='اين گوشه ديوار و اون گوشه ديوار'/><author><name>abjikhanoom</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17411645404096437005</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9436476.post-110576102337761882</id><published>2005-01-14T19:37:00.000-08:00</published><updated>2005-01-14T19:50:23.376-08:00</updated><title type='text'>چرا خوشيها پايدار نيستش؟ </title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;مثل اينكه يادم رفت كه من هم وب لاگ دارم ها. والا چی بگم اين دفعه ديگه نه خدايی بودش نه حوريي، فقط من بودم و يك عالمه سوالهای بی جواب. تقريبا خيلی از آدمها توی زندگيشون به  دنبال هدفها و خواستهاشون هستن، بعضی حتی برای رسيدن به خواستهاشون تلاش زياد ميكنن، نارحتی تحمل ميكنن، بيدار خوابی ميكشن ولی وقتی كه  اتفاق ميفتن فقط بالا پايين ميپرن و بعد از يكی دو روز هم ديگه اون حس خوبش از بين ميره، و چيژای ديگه جاش رو  پر ميكنه. بعضيها حتی بعد از مدتی پشيمون هم ميشن كه چرا اون اتفاق افتاده. من كه سر در نميارم چرا حس خوب خوشهاليها پايدار نيستش، و چرا خيلی زود آدم همه چيز رو فراموش ميكنه يا نظرش كاملا عوض ميشه&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9436476-110576102337761882?l=abjikhanoom.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://abjikhanoom.blogspot.com/feeds/110576102337761882/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9436476&amp;postID=110576102337761882&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9436476/posts/default/110576102337761882'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9436476/posts/default/110576102337761882'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://abjikhanoom.blogspot.com/2005/01/blog-post_14.html' title='چرا خوشيها پايدار نيستش؟ '/><author><name>abjikhanoom</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17411645404096437005</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9436476.post-110489146583954460</id><published>2005-01-04T18:16:00.000-08:00</published><updated>2005-01-04T18:21:48.413-08:00</updated><title type='text'>"خانم "س" و آقای "د</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;خانم "س" هر روز اخبار سياسی روز  رو  دنبال ميكنه، آقای "د" هر روز تمام سايتهای اينترنتی رو زيرو رو ميكنه تا بفهمه دنيا دست كيه. خانم "س" وقتی در جمع دوستان قرار ميگيره جو ميگيرتشو همش حرفهای سياسی ميزنه. آقای "د" كلا مدلش همينه كه  وقتی با دوستاش ميشينه همش از تاريخ و سياست و اخبار روز حرف ميزنه. مثل اينك ديگه هيچ موضوعی توی دنيا وجود نداره. خانوم "س" هميش ميگه اونهايی كه  توی فلان كشور زندگی ميكنن وقعا احمق هستن كه  از اخبار روز خبر ندارن. اقای "د" آدمهايی كه  از سياست و تاريخ ...... سر در نميارن مسخره ميكنه. يك روز شهر شلوغ ميشه و  آدمهای خوب و نازنينی كه  هيچ وقت هم مثل خانوم "س" و آقای "د" ادعا هم نداشتن ميان بيرون و بر عليه حاكم شهر شعار ميدن آدمهای بد و شرور هم اونها رو زندونی ميكنن. اون روز خانوم "س" و آقای "د" حتی از خونشون برای خريد چيز های لازم هم بيرون نيومدن، چه  برسه به  اين كه  برن ببينن چه خبر هستش. از اون روز به  بعد همچنان آقای "د" و خانوم "س" اخبار سياسی رو  دنبال ميكنن و خب همين &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9436476-110489146583954460?l=abjikhanoom.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://abjikhanoom.blogspot.com/feeds/110489146583954460/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9436476&amp;postID=110489146583954460&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9436476/posts/default/110489146583954460'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9436476/posts/default/110489146583954460'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://abjikhanoom.blogspot.com/2005/01/blog-post.html' title='&quot;خانم &quot;س&quot; و آقای &quot;د'/><author><name>abjikhanoom</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17411645404096437005</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9436476.post-110410187095475408</id><published>2004-12-26T14:55:00.000-08:00</published><updated>2004-12-26T15:09:12.960-08:00</updated><title type='text'> تصميم گيری</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;يه  روز خدا نشسته بود داشت مثل هميشه ايميلهاش رو  چك ميكرد كه يك دفعه يك ايميل عجيب بهش فرستاده ميشه به اين قرار:  آقای خدا بنده از اينكه شما اين همه بين همه تفاوت ميگذارين ديگه خسته شدم هيچ كس من رو  تحويل نميگيره و من هم ميخواهم به  مقامات بالاتر شكايت كنم. خدا اولش جا ميخوره،     اين چی ميگه، چی ميخاد، خلاصه موضوع بالا ميگيره و كم كم خدا ميبينه همه دارن خبر دار ميشن. خلاصه خدا به  هميشه شاكی ميگه( البته هميشه شاكی توی اتاق خدا بوده هميشه) حالا چيكار كنيم اين بابا داره همه جا جار ميزنه خلاصه خدا يك ايميل ميزنه به  همه شركا، آدم خوبه، هميشه ساكت، شولوغ محل و عاقل و بهشون ميگه كه  زود بياين كه  اوضاع خوب نيستش. حالا اين وسط نخودی و هميشه حاضر هم خدشون ميان كه ما هم بازي. خدا هم كه  كلا قاط زده بوده خيلی براش مهم نبوده كه  كی هستو كی نيست. خلاصه جلسه از ساعت دو شرو ميشه و تا ساعت پنج تموم نميشه و هيچ كدوم هم با هم به  نتيجه نميرسن، اون  آدم هم كه از زندگيش راضی نبوده هر لحظه يك ايميل ميزده به  خدا و خدا رو  بيشتر شاكی ميكردش. خلاصه آخر تصميم ميگيرن كه بيان خونه هميشه شاكی و به  ريش سفيد محل هم بگن كه  بياد: توی جلسه جديد، خدا، هميشه شكي، شولوغ محل، نخودي، هميشه حاضر، آدم خوبه، زن هميش شاكي، زن هميشه حاضر ، ريش سفيد محل همه بودن. شلوغ بود همه نظر داشتن و همه هم نظرشون بايد مطرح ميشد. ريش سفيد كه هميشه اهل سازش بود ميگفت بايد بهش ايميل بزنيم و ازش بخواهيم كه  بياد ما رو ببينه، هميش شاكی هم كه مثل اينكه گفته بود كه  آبروی يارو رو ببريم و حرفهاش رو بگذاريم در نمايش عمومي، آدم خوب كاملا  برعكس ميگفت اصلا تحويلش نگيرين. شولوغ محل هم ميگفت كار هممون ساختست من ميدونستم ، نخودی هم بعضی وقتها در مخالفت يا موافقت با نظر بقيه نظری ابداع ميكرد. بالاخر بعد از كلی صحبت و اختلاف نظر تصميم به  اين شد كه ايميل بهش بزنن. حالا اين كه  توی ايميل چی بنويسن شد يك مشكل جديد. بعد از اينكه كلی سر اين كه  چی بنويسن اختلاف پيش اومد دست آخر يك ايميل پنج خطی در اومد، حالا شاه ميبخشيد و وزير نميبخشيد، يكی ميگفت آقا چرا به  جای به كار بردن ضمير سوم شخص از اسم طرف استفاده كردين، اون يكی مگفت آقا چرا در يك جمله دوبار از يك كلمه استفده شده، يكی مگفت بابا جون چر نميگين كه  بهتون اين هم بدو بيراه گفته، خلاصه بعد از كلی نظرات مختلف بالاخر ايميل فرستاده شد ولی ميدونين فرداش چی شد فرداش آقاه كه  از زندگيش شاكی بود رفتش آسايشگاه رواني. ميدونين ياد چی افتادم، اين شعر: شر شر بارون رفتم خيابون بارون خيسم كرد زير ماشينم كرد، مرتيكه احمق دست تو جيبم كرد دوزاری ورداشت هيچی نگفتم، پنجزاری ورداشت هيچی نگفتم، يك تومانی برداشت زدم تو گوشش، مرتيكه افتاد، بردمش دكتر، دكتر دوا داد آقاهه خوردش فردايی مردش آشغالی اومد دواشو بردش&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9436476-110410187095475408?l=abjikhanoom.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://abjikhanoom.blogspot.com/feeds/110410187095475408/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9436476&amp;postID=110410187095475408&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9436476/posts/default/110410187095475408'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9436476/posts/default/110410187095475408'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://abjikhanoom.blogspot.com/2004/12/blog-post_26.html' title=' تصميم گيری'/><author><name>abjikhanoom</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17411645404096437005</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9436476.post-110280793545434314</id><published>2004-12-11T15:11:00.000-08:00</published><updated>2004-12-11T15:32:15.453-08:00</updated><title type='text'>دلم برای آدمهای مظلوم ميسوزه </title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;چند وقت پيش توی ايران روز دانشجو بود و آقای خاتمی هيبونی قرار بود برای دنشجوها حرف بزنه. ولی خيليها هووش كردن. آخه بابا جونا انصافتون كجا رفته، خوبه مثل عاليجنابان ديگه با لنگه كفش بزنه توی سرتون، يا اگر اسمشو بيارين و توهين بهش بكنين بندازدتون جايی كه  عرب نينداخت؟ توی اين بلادی هم كه  حاكمش دوست شيطون عليه السلام، مردم وای نميستن رودرروی اون حاكم بهش فحش بدن. خلاصه اين رسمش نبود. و واقعا كه اين مردم هيچ وقت از زندگيشون درس نميگيرن و تاريخ هميشه تكرار مكررات و بس. اون وقت دم از دمكراسی هم ميزنن، بابا جون وقتی نميفهيمی بايد چطوری از آزاديت استفاده كنی چه توقعی داري. مگه دمكرسی آمپول كه تزريقش كنن دو ساعته اصر كنه. خوب شي؟  و اينك بنده از منبر پايين ميام. و السلام عليك ......تركه شد فلك &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9436476-110280793545434314?l=abjikhanoom.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://abjikhanoom.blogspot.com/feeds/110280793545434314/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9436476&amp;postID=110280793545434314&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9436476/posts/default/110280793545434314'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9436476/posts/default/110280793545434314'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://abjikhanoom.blogspot.com/2004/12/blog-post_11.html' title='دلم برای آدمهای مظلوم ميسوزه '/><author><name>abjikhanoom</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17411645404096437005</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9436476.post-110220735295888563</id><published>2004-12-04T16:27:00.000-08:00</published><updated>2004-12-04T18:37:17.470-08:00</updated><title type='text'>ما آدمها موجودات عجيبی هستيم</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;يكی بود يكی نبود، يه روزی خدا نشسته بود داشت با تخماش بازی ميكرد كه يه دفه به  سرش ميزنه كه  يه كاری كنه كارستون. ميگه اينطوری كه  نميشه زندگی كرد نه تفريهی نه سرگرمی بابا اين چه  زندگي، خلاصه تمام هوريا رو  از زن و مرد جمع ميكنه و بهشون ميگه ميخوام  يه  كاری بكنم كه  هممون تا يه مددت خيلی زيادی سرگرم بشيم و بخنديم خلاصه همه ميگن بابا خونت آباد ميخوايی چيكار كني، خدا هم ميگه حالا صبر كنين تا ببينين. شش شبو هفت روز خدا خواب و خوراك رو  به خودش حروم ميكنه و شروع ميكنه به  چرخشو گردشو فوت كردن. روز هفتم ميره بالا و به  همه خلايق ميگه تموم شد، تبارك الاهو احسن الخالقين چيكار كردم عجب كاری كردم، بابا اين كارم ها. خلاصه هوريا هم سرك ميكشن اينورو اون ور، كاشف به  عمل مياد كه  بله، خدا اومده يك سری موجود دو دست و دو پا آفريده و ريختتشون روی يه چيز گرد كه  مثل يه توپ. ميگن بابا جون اين كه  ديگه اين همه پوفو اهو چسو، شيش شب نخوابيدن نداشتش. خدا هم ميگه شوما هم مثل اينكه نميفهميا، حالا بشينينو ببينين چی ميشه(با لهجه شيرين تركي)، ميگن حالا چرا لهجت عوظ شده، خدا ميگه كه  اخه اين يكيشو تا حالا نديده بودم. خلاصه هوريها هم ميشيننو دستشونو ميذارن زير چونشونو خيره خيره نگاه ميكنن به  خلايق جديد كه  حالا بالاخره چی ميشه. اين موجودات دو دستو دو پا هم كه سر كار بودن ميزنن ميك....سالها ميگذره ميشن يك عالمه، ميشن دسته دسته، خلاصه اين ميگ من ايرانيم من الان بيشتر از پنج هزار سال كه  اينجام، من اينم من اونم اون يكی ميگه غلط كردی من عربم "پرشين گالف" هم مال منه تو هم ميشينی سماغ ميمكي، از اين به  بعد هم بهش ميگم :"عربين گالف" تا چشمت هم در بياد. بعد سرو كله فرانسويه پيدا ميشه ميگه اصلا ميدونين چيه من الان ميرم با آلمانيه و انگليسيه روی هم ميريزيمو ميشيم فضول محل ، از اونور آمريكييه ميادو ميگه جمع كنين جمع كنين حوصله هيچ كدومتونو ندارم ببينين خدا به  من چی داده چقدر منو پولدر كرده، چون من "تنكسگيوينگ" ميگيرم و خدا رو  شكر ميكنم. بعد يه  ذره كلشو ميخارون و ميگ حالا عرب تو چون  نفت داری باهات خوبم، تو بچه خوبی هستي. اصلا توی كتاب ..... هم اسم "پرشين گالف" ميشه "عربين گالف". به ايرنيه هم ميگه ببين با تو هم بعضی وقتها خوبم بعضی وقتها هم نه، حالا بايد ببينم چی ميشه، ايرنيه هم به  رگه پرشين بودنش بر ميخره و ميگه غلط كردی گه هم خردي، من مگه ميذارم، من پدر تورو در ميارم،"رد نك" نفهم. من......  يونانيه...... انگليسيه.......... روسيه........ افقانيه........ .............. .....  شهر شلوغ بود. امريكايه شده بودش مبصرو همه رو  حاضر غايب ميكردو شده بود گنده لات محل. &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; حالا بشنوين از اون بالا كه  خدا و هوريها نشسته بودن، اقا حالا نخند كی بخند. دلشونو گرفته بودنو قل ميخردن روی زمين. از تكنولوژی اون مجودات دو دستو دو پا هم كش رفته بودن و كامپيوتريو برنامه نويسيو، هر موقع هم كه  خوابشون ميومد دوربين مينداختن روی زمينيها و فردا كه  پا ميشدن فيلمو ميزشتن توی "لوپ" بينهايت و هی ميديدن تا آخرش خسته ميشدنو دوباره ميخوابيدن. اون مجودات دو دستو دو پا هم كه  هر روز يه  قصه تازه داشتن و هر روز يك عالمه موضوع بود كه  خدا و شركا رو  سرگرم كنه. بنده هم شده بودم كاتب و هی مينوشتمو مينوشتم يكی هم نيست بگه بچه جون برو و يه  كمی هم درس بخون، ممد ترك بود ديپلم گرفت تو ميخايی چيكاره بشي؟  &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9436476-110220735295888563?l=abjikhanoom.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://abjikhanoom.blogspot.com/feeds/110220735295888563/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9436476&amp;postID=110220735295888563&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9436476/posts/default/110220735295888563'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9436476/posts/default/110220735295888563'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://abjikhanoom.blogspot.com/2004/12/blog-post.html' title='ما آدمها موجودات عجيبی هستيم'/><author><name>abjikhanoom</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17411645404096437005</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9436476.post-110203800045789794</id><published>2004-12-02T16:52:00.000-08:00</published><updated>2004-12-04T16:48:40.473-08:00</updated><title type='text'> من زاييده شدم</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:verdana;"&gt;والا عرظ شود كه بنده از اينجا رد ميشدم كه يه دفه افتادم تو سوراخ بلاگسپات و دندونم شكست. گفتم كه دكتر بيارين گفتن شرمنده ما&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt; اينجا از اين چيزا نداريم. خلاصه من هم گفتم خيلی خوب پس حداقل يه نصف گيگ از اون وبلاگ تونو بدين شايد يه روزی به دردم خرد. و اينجوری بود كه من زاييده شدم&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9436476-110203800045789794?l=abjikhanoom.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://abjikhanoom.blogspot.com/feeds/110203800045789794/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9436476&amp;postID=110203800045789794&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9436476/posts/default/110203800045789794'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9436476/posts/default/110203800045789794'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://abjikhanoom.blogspot.com/2004/12/blog-post_02.html' title=' من زاييده شدم'/><author><name>abjikhanoom</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17411645404096437005</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry></feed>
