Tuesday, July 18, 2006

الو....لو


بادی وزيد و گردن درازش رو تكان داد، گردنش جير جير خشكی كرد و گفت "اخ". بدنش در جعبه سياهی كه دورش بود سنگينی ميكرد. خسته بود، خميازه ايی كشيد و به دختری كه داشت با موبايلش حرف ميزد نگاهی انداخت و با خودش فكر كرد: "اگر فقط اين آدمها موبايل رو اختراع نميكردن چقدر زندگيش قشنگتر از اين بود كه حالا هست."
به ياد آورد روزی را كه مامور شركت مخابراتی او رو در جعبه سياهی كه قبلا طراحی و نصب شده بود قرار داد، او در يكی از محله های شلوق شهر بود. يادش اومد كه روز اول زندگيش 20 نفر كله درازش رو به گوش و لپشون چسبونده بودن و حرف زده بودن و چقدر از ديدن او خوشحال شده بودن. هنوز اولين دختری رو كه ازش استفاده كرده بود به ياد داشت. دختر با ذوق و شوق آومد و كله اون رو برداشت و به لوپش چسبوند و بعد دو تا سكه توی دلش انداخت يادش آمد كه چقدر قلقلكش اومده بود و چقدر كيف كرده بود. دختر شماره ايی گرفته بود و با حرارت مشقول صحبت شده بود و تند تند گردن درازش رو پيچونده بود و بعد هم با پسر ساعت 7 شب قرار گزاشته بودن اون هم جلوی اون. و اون هم تا 7 شب كلی زوق داشت كه ببينه پسر چه شكليه. چقدر اون روز ها قشنگ بود. اون روز هايی كه مثل حالا هر كسی يك موبايل دستش نبود. وقتی ميديد آدمهايی رو كه موبايلهای كوچيكشون رو كه حالا ديگه به اندازه يك ورق كاغذ بود به گوششون ميچسبونن و حرف ميزنن، بقض ميكرد و دلش ميخواست با كلش محكم بكوبه به اون موبايلها،مگه يك ورق كاغذ كوچيك چقدر قدرت داشت در برابر او كه برای خودش گنده ايی بود. آخ اگه دستش به اون موبايلها ميرسيد.
يادش ميومد روژايی رو كه دلش از سكه های ريز و درشت پر بود و اون با چه شوقی بالا و پايينشون ميكرد و به صدای جيرينگ جيرينگشون گوش ميكرد.سكها كه زياد ميشدن دلش پر ميشد و قل قلك ميومد. بعد دلش درد ميگرفت تا مامور مخابرات بياد و دلش رو خالی كنه. ياداوری تمام اون خاطره ها اشك تلخی رو به چشمش آورد. حالا ديگه جعبه سياهش جايگاه تكيه آدمهايی شده بود كه يا منتظر كسی بودن يا داشتن با موبايلهاشون حرف ميزدن. دلش گرفتو با خودش گفت دير يا زود من رو از اينجا بر ميدارن و قطر اشكی از چشمش سرازير شد. در همون موقع پسری از كنارش رد شد و مكثی كرد داشت ميگفت "موبايلم دار ميميره و بعد گفت اه شت، بعد به او نگاه كرد با عصبانيت به دنبال چيزی در كيف پولش گشت به طرف او آمد كلشو برداشت به لوپش چسبوند سكه ها رو يكی پس از ديگری انداخت و بعد شمار گرفت، الو، الو، آره بابا سگ مصب مرد كه مرد خوب شد كه جلوی يك تلفن همگانی بود نميدونم چرا هنوز كار ميكنه...... خنده يه رضايت به لبانش نقش بست. از ته دل خنديد.

Friday, June 23, 2006

شهر كلاس ها

اون يك دختر هستش، كلاس دخترها در يك جا كلاس مجوداتی هستش كه كمی خنگن، معمولا از رياضی بدشون مياد، كاری به اقتصاد خونه ندارن، بچه بزرگ ميكنن، و فقت بلدن پول خرج كنن. توی جاهای كمی پيشرفته تر كلاس دخترها كلاسی هستش كه ايييی تا حدودی شخصيت دارن، پستهای مهم دارن، ميتونن خنگ حساب نشن (گر خدشون بخوان و اگر....) ولی هنوز از رياضی بايد بدشون بياد، چون نميدونم كدوم احمقی قبلنا به اين نتيجه رسيده كه هر كس رياضيش خوب نيست خنگ. ولی به هر حال كلاس دخترها، كلاس دخترهاست و همين بس كه به دليل زدن برچسب دختر خيلی از مشخصه ها خود به خود روی اون آدم مياد و خب به هر حال يك سری از نكات مثبتش هم نديده گرفته ميشه. حتی خودشون هم از بس هيبونی شدن تا يك كار خوب ميكنن كه از ديگران سر ميشن فوری مطرهش ميكنن و به درو ديوار جار ميزنن.
اون يك پسر، واويلا، گل سر سبد، چشم و چراق خونست. باهوش، تصميمات به جا و درست ميگير، مدير و خلاصه همه چيژای خوب. در بعضی جاها كه كمی ملايمتر، خب ميتونه اين خوبيها رو با كلاس ديگری هم قسمت كنه. مثلا كلاس دخترها. ولی خب هنوز خيلی مونده كه باورش كنن، هنوز خيليها بهش شك دارن، ولی خب همه اينها بر ميگرده به اين كه اون جزو كلاس پسرهاست. و برچسب اونها رو داره. خب ديگه كاريش هم نميشه كرد.
اون از ام آی تی اومده، واه واه برچسب ام آی تی خرده، پس هيچ كس رو باهوش تر از خدش نميبينه، به قل معروف همه هشم هستن و اون رييس پنتاگن. همين مرد در باره آدمهايی كه از شريف اومدن صدق ميكنه، البته تو ايران.
ميدونين مشكل چندين تاست، يكی اين كه بعضی ها به دليل اين كه يك برچسبی بهشون زده ميشه خوبيهاشون پوشيده ميشه و يك سری هم خدشون بيشتر به دشتن اون برچسب افتخار ميكنن، به هر حال هر دوش مشكل درست كنه.
اون آمريكايي، پس اون خنگ و سادست. جور ديگه ايی ديده نميشه.
اون ايرانی هستش، پس دودر هستش، به همچيز شك داره، از همه باهوشتر، دارای نظريات.
اون مهندس هستش، آخ آخ اين يكی ديگه منو ميكشه. از موقعی كه يادم مياد توی جامعه ايرانی فقت مهندس و دكتر بودن مهم بوده، ول نميكنه، بابا باور كن چيژای ديگه هم همون قدر مهم هستن كه مهندس كوفتي بودن تو.
اون بچه پولدار، پس لوس از خود راضی هستش و رنگ سختی رو نديده. هيچ وقت نشستی ببينی كه تو دلش چی ميگذره. آخ آخ كه چقدر ماها بديم.
و اما اون كمدين هستش، آدم بسيار بد جنس و بد ذاتی هستش، به همه فحش ميده. بابا شغلش اين هستش بس كن، اون اگر تند صحبت نكنه كمدين نيستش.
امانو صد امان از دست اين همه كلاس اين همه برچسب، كاش ميشد يك آدم پيدا بش بفهمه من چی ميگم. يك نفر كه بفهمه كه چقدر اين برچسب گذاری دار روحش رو داغون ميكنه، ولی افسوس كه هيچ كس هيش كس حاضر نيستش دست از برچسب گذاری بر داره. دلم ميخواست هيچ وقت دنيا نمييومدم.

Thursday, June 08, 2006

بله با شما هستم

تا حالا شده دلت بخواد وقتی داری با يكی حرف ميزنی با تمام قدرت بگی "خيلی شوتي" يا حس كنی كه داری ميگی "بلاب" بلاب" بلاب"........
امروز توی يكی از لابراتوارهای مدرسم يكی از همدوره ايم رو ديدم كه هر دو با يك استاد كار ميكنيم. خلاصه هر دو شرو كرديم به غر زدنو از استاد بد گفتن (لازم ب ذكر كه اين يكی از عادتهای اپيدمی هستش) و اين كه ميگه اين كار رو بكن، بابا نميشه و...كه يهو يك پسری كه اونجا نشسته بود پريد وسط حرف ما و گفت اين حرفهايی كه ميزنين مربوط به چه رشته ايی هستش ما هم شرو كرديم به توضيح كه بله ما در مورد ديتا ماينينگ تحقيق ميكنيم و روش های مجود و چنين و چنان. و من شرو كردم كه بله مثلا فكر كن كه تو يك شركت كارت آعتباری داريو ميخوايی ببينی كه چه جور تيپ آدمهايی آعتبارشون خوبه و چه تيپ ادمهايی بد. مثلا تو ميبينی كه آدمهايی كه سنشون از سی به بالاست و درامدشون هم بيشتر از 50000$ در سال هستش آعتبارشون خوبه و .....
وقتی من قصهام تموم شدش، پسر گفتش، اين
روش های ماينينگ 100% گارانتی ميكنه كه اون آدمها آعتبارشون خوبه؟ منو همدوره ايم يك نگاه به هم انداختيم و من گفتم ببين ما در مورد ديتا ماينينگ حرف ميزنيم نه آدم ماينينگ. پسر هم برای اين كه كم نيار گفت نه من ميخواستم ببينم كه....من حرفشو بريدم و گفتم ببين هيچ چيزی 100% گارانتی نشده خب، هيچ چيز، و دلم ميخواست....ادم بعضی وقتها از حرف زدم با مردم چقدر خسته ميشه. و بعضی وقتها حس ميكنی كه چقدر مردم حرفت رو نميفهمن، و من نميدونم كه چه اصراری هم دارن كه خدشون رو قاطی بحث كنن، چيزی كه ازش هيچی سر در نميارن. يا براشون جالب نيستش، و ميخوان بگن كه خيلی ميفهمن و خيلی بارشون، بعد شرو ميكنن به چر گويي. اخ خسته شدم از بس كه از اين موجودات اطرافم ديدم. مثل اين كه آفريده شدن كه راجع به همه چيز دنيا نظر بدن. كاش اون پسره هم فارسی بلد بود و ميتونست اين پست رو بخواند. و ای كاش آنهايی كه فارسی بلد هستن و اين پست رو ميخونن يك تلنگر به خودشون بزنن و ببينن آيا اونها هم چنين كاری رو ميكنن، بله عزيزم با شمام....

Sunday, March 19, 2006

يك پرس سبزه با مخلفاط

شب عيد نوروز سال 1385 بود و من سخت مشغول تدارك سفره هفت سين بودم كه همخونه چينيم با دوست دخترش وارد شد و تا من رو ديد از من پرسيد عيد شما فرداست، من هم با خوشحالی بهش گفتم آره، فرداست. بعد از من پرسيد خب چه كارهايی انجام ميدين، دوست دخترش هم مشتاق شده بود كه ببين چه خبر ميشه. من هم با آب و تاب شروع كردم به تعريف كه بله چنينو چنانو خلاصه رسيدم به قسمت سبزه سبز كردن. و بعد بهشون گفتم كه من الان ميتونم بهتون نشون بدم سبزه رو. خلاصه بنده با سبزه وارد شدم و گفتم اين سبزه ماست. دوست دختر همخونم ازم پرسيد خب بعدش شما اينو ميخورين؟ من كه چشمام گرد شده بود گفتم نه، و سعی كردم كه تا انجايی كه ميتونم جلوی خندم رو بگيرم، گفتم نه اينو نميخوريم اين سمبل.....
ولی نگاه هوسناك همخونم به سبزه بهم فهموند كه من درم عربی حرف ميزنم و اون از سبزه من چيزی جز يك پرس غذا نميبينه. بعدا كه سفره رو ميچيدم به اين فكر كردم كه سفره هفتسين ايرانيها يك پرس غذای كامل برای چينيهاست. يك پرست سبزه، يك ماهي طلايی تازه، تخم مرغ و سيب هم به صرف دسر. آااهههههههههههههههههههههههههه يك نفر سبزی منو نجااات بده كمك، نصف سبزم نيستتتتتتتتتتتتتتتتت.

Sunday, March 05, 2006

نه برای همه

و زمانی كه تو در خلوت خود برای هيچ و همه چيز گريستي، و زمانی كه دوست داشتی با آنها بودن را ولی برای هيچ و همه چيز گريستنت تو را از با آنها بودن باز نگه داشت. تو در لاك خود بودی و به هيچ فكر ميكردی و آنها ميدانستند، و آنها معنی محبت تو را فهميدند، و تو هم معنی محبت آنها را فهميدي. پس آنها به دنبال تو گشتند، و آنها به تو گفتند كه ميدانستند. پس دوست بدار تا دوست داشته شوی و اين قانون زندگی است.

Saturday, February 18, 2006

من (با كسره) من و من (با كسره) تو

همه جا من من و من تو رو با كسره در من اولی بخوان)
ميدونی كه تو هرچی هم كه تلاش كني، من من رو نميشناسي؟ تو من تو رو ميشناسي. من من و من تو از زمين تا آسمون كره ارانوس با هم فرق ميكنه. ميگی نه الان بهت ميگم.
هيچ ميدونستی گاهی وقتها كه من من داره با لبخند هميشگيش بهت ميگه "ا آ آ سلام ، چقدر باحال كه ديدمت دلم برات تنگ شده بود" داره وقعا چی ميگه؟ ميگه " اه اه اه باز هم كه اينو ديدم، اه گفتم نيام بيرون ها".
اره من من خيلی بدجنس. ميدونی وقتی كه من من ميبينه كه تو ازش جلو زدی با لنخنده هميشش مياد پيشتو بهت ميگه: "به به مبرك، ای ول، آفرين" ولی من من وقعا دره خون گريه ميكنه.
ميدونی من من بد نبوده بد شده. ميپرسی چرا؟ خب برای اين كه بد ديده. ميپرسی از كي؟ خب از خيليها. از همه آدمهای دنيا. ميگی همه كه بد نيستن. نه بابا من من ديگه گول اين چيژا رو نميخوره.
حالا باز هم ميخوايی بگم، باشه پس اين جا رو بخون.
بعضی وقتها من من يك كاری ميكنه كه تو از كوره در ميری ولی باور كن كه اصلا منظور بدی نداشته يا بهتر بگه اصلا منظورش اون نبوده، كه تو فهميدی ولی تو چنان باهاش بد اخلاقی ميكنی كه تا چند روز همش حالش گرفتست.
من من رو هيچ كس نميفهمه يعنی نميتونه بفهمه، برای همين هم من من خيلی تنهاست هيچ كس رو نداره.
حتی بعضی وقتها من هم من من رو در نظر نميگيره ميگی يعنی چي؟ الان بهت ميگم.
يعنی اين كه من من دلش ميخواد يك كارهايی بكنه كه دوست دره، ولی من همش دواش ميكنه همش سركوبش ميكنه. چرا برای اين كه من ميخواد هميشه سر بلند باشه، بهترين باشه، همه بهش فكر كنن. باهوش باشه.
مثلا من من دلش ميخواد بی ادب باشه ولی من جلوشو ميگيره. يا من من ميخواد دختر بازی كنه يا پسر بازی كنه اون هم از نوع خفن، ولی من در نطفه خفش ميكنه.
حيوونی من من چقدر بار بيخود بايد تحمل كنه، هيچ كس هم تحويلش نميگيره و هيچ وقت هم نميتونه خودشو نشون بده.
ای وايی ای وايی و ای وايي، بهتره كه من من خاموش باشه و با درد خودش سر كنه، و اينك خاموش

Sunday, January 01, 2006

دايره ها

دايره ی سفيد بزرگ تكونی خوردو، خورد به دايره ی سفيد كوچيك. داير كوچيك از اين كار خشش اومد و به دايره ی بزرگ گفت: بازم ميخوام. دايره ی بزرگ باز هم اين كار رو كرد. از اون به بعد دايره ی كوچيك ديگه خودش راه نرفت و همش دايره ی بزرگ اون رو هل ميداد. حتی وقتی كه دايره ی كوچيك بزرگتر شد، هنوز بعضی وقتها دايره ی بزرگ هلش ميداد. دايره ی بزرگ هيچ وقت نفهميد كه چرا اين كار رو ميكنه، يا اين كه چرا اين كار رو كرده بود. به اطرافش كمی نگاه كرد و ديد كه دايره های بزرگ ديگهيی هم هستن كه دايره های كوچيك ديگه رو هل ميدن، با خودش گفت يعنی اونها هم روزی به دايره های كوچيك خورده بودن....، يك كمی كلشو خاروند، و در همين هنگام دايره ی كوچيك سفيد ديگهيی جلوی پاش اوفتاد. اون هم يك هل كوچيك بهش داد، دايره ی كوچيك خنديد، دايره ی بزرگ هم خنديد. از اون به بعد دايره ی بزرگ مشغول دايره ی كوچيك شد، اين بار ديگه خيلی به اين فكر نكرد كه چرا داره دايره ی كوچيك رو هل ميده، بعدها وقتی كه دايره ی كوچيك بزرگ شد، و دايره ی بزرگ ديگه هميشه اون رو هل نميداد، دايره ی كوچيك كه حالا بزرگ بود با خودش فكر كرد، من هيچ وقت هيچ دايره ی كوچيكيو هل نميدم، بعد به دايره ی بزرگ گفت كه چه فكری ميكنه، اون هم به دايره ی كوچيك گفت دايره ی عجيب.
...............................
دايره ی زرد داشت برای خودش راه ميرفت كه يك دفعه محكم خرد به دايره ی آبی و اونها شدن دايره ی سبز. بعد از اون ديگه دايره ی زرد و دايره ی آبی وجود نداشت. و كسی هم مشكلی نداشت.
روزی دايره ی آبی يادش اومد كه ديگه نميتونست برای خودش بالا و پايين بپره چون دايره ی زرد سرش درد ميگرفت، دايره ی زرد هم يادش اومد كه ديگه نميتونست برای خدش هر جا كه دلش ميخواست قل بخوره. چون برای دايره ی آبی كسل كننده بود. هر دو دايره ها غمگين بودن. روزی دايره ی زرد به دايره ی آبی گفت كه ديگه نميخود كه به رنگ سبز ديده بشه بعلاوه دلش ميخواد كه قل بخوره. دايره ی آبی هم به دايره ی زرد گفت كه خيلی وقت كه داره به اين موضوع فكر ميكنه. دايره ی زرد تكونی خورد و پرت شد بيرون، از ان وقت تا به حال دايره ی زرد و آبی ديگه دايره ی سبز نشدن و حلا دايره ی زرد ميتونه قل بخره و خوشحال باشه و دايره ی آبی هم ميتونه بپره اين ور و آنور و بخنده. دايره ی زرد و دايره ی آبی خوشحال بودن .